در این دنیا
منم تنهای بی تنها
منم آن گنج نا پیدا
منم آن موج ناپرور
که در اوج فضاگردیست
و در اوج فضاگردی
به دنبال کس بی کس
به دنبال کسی دیگر
که هم مانند من باشد
"که در اوج فضاگردی
به دنبال کسی باشد"
ولی انگار در این دنیا
در این دنیا تک و تنها
کسی پیدا نمیگردد
که هم مانند من باشد
"که دراوج فضاگردی
به دنبال کسی باشد".
<شعر : حمیده>
به چشم پریرویان این شهر,
به صد امید می بستم نگاهی,
مگر یک تن از این ناآشنایان,
مرا بخشد به شهر عشق راهی.
به هر چشمی-به امیدی که این اوست-
نگاه بی قرارم خیره می ماند,
یکی هم, زین همه نازآفرینان,
امیدم را به چشمانم نمی خواند!
غریبی بودم و گم کرده راهی,
مرا با خود به هر سویی کشاندند
شنیدم بارها از رهگذاران
که زیر لب مرا دیوانه خواندند!
ولی من, چشم امیدم نمی خفت.
که مرغی آشیان گم کرده بودم
ز هر بام و دری سر می کشیدم,
به هر بوم و بری پر می گشودم.
امید خسته ام از پای ننشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه ی دیدار و پرهیز؛
رسیدم عاقبت آنجا که او بود!
" دو تنها و دو سرگردان, دو بی کس"
ز خود بیگانه, از هستی رمیده,
ازین بی درد مردم, رو نهفته,
شرنگ نا امیدی ها چشیده,
ذل از بی همزبانی ها شکسته,
تن از نامهربانی ها فسرده,
ز حسرت پای در دامن کشیده,
به خلوت, سر به زیر بال برده,
"دو تنها و دو سرگردان, دو بی کس",
به خلوتگاه جان, با هم نشستند,
زبان بی زبانی را گشودند,
سکوت جاودانی را شکستند,
مپرسید, ای سبکباران, مپرسید
که این دیوانه ی از خود به در کیست؟
چه گویم؟ از که گویم؟ با که گویم؟
که این دیوانه رااز خود خبر نیست.
به آن لب تشنه می مانم که -ناگاه-
به دریایی درافند بی کرانه
لبی, از قطره آبی, تر نکرده,
خورد از موج وحشی تازیانه!
مپرسید, ای سبکباران, مپرسید
مرا با عشق او تنها گذارید
غریق لطف آن دریا نگاهم
مرا تنها به این دریا سپارید!
راهی به جز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم, که داغ بوسه ی پر حسرت تو را
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
...
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
من چه دانستم که تو روزی شوی خواهان ما
آمدی جان را به دل دادی صفا در هر کجا
پس چرا رفتی به این زودی عزیز جان ما
پس در آن شب که ستاره گم شد و خورشید و ماه
تو نبودی در میان چشم و اشک و نیل ما
پس خداحافظ که من رفتم ز هر دنیای این دنیای ما
تا بیابم خانه ای کز آن دری روشن شود آمال ما