راستش یه چند وقتیه سرم خیلی شلوغه اصلا وقت آپدیت کردن ندارم
حتی وقت نمیکنم چهار تا شعر بگم
اون از وضع دانشگاه
طراحی و تجزیه تحلیل سیستمها که هر جلسه باید پروژه ببریم
اخلاق که باید یک کتاب و خلاصه کنیم تو پنج صفحه
بعدم کنفرانس بدیم
اون از اصول سرپرستی که تو چهار جلسه یک کتاب و درس داد هنوزم هیچی نخوندم تازه هفته پیش ازم پرسید یه منفی هم گرفتم
تجزیه تحلیل سیستمها که اصلا حالیم نمیشه (البته جدیدا حالیم میشه به لطف خدا )
بقیش بمونه .... ![]()
از کجا شروع کنم ...... خداا

" خانه ی دوست کجاست؟ " در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
" نرسیده به درخت
کوچه باغی ست که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی ست
می روی تا ته آن کوچه در پشت بلوغ سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای خواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی:
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه ی نور
و از او می پرسی
خانه ی دوست کجاست؟"
<سهراب سپهری>