آه...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من,
آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله ی متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من میگوید:
"دستهایت را
دوست می دارم"
.
.
.
و بدینسانست
که کسی می میرد
و کسی می ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد,
[مرواریدی صید نخواهد کرد.
من
پری کوچک غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبی
می نوازد آرام, آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
<فروغ>

پرستوهای شب پرواز کردند
قناری ها سرودی ساز کردند
همه دروازه ها را باز کردند!
شقایق ها سر از بستر کشیدند
شراب صبحدم را سر کشیدند.
کبوترهای زرین بال خورشید,
به سوی آسمان ها پر کشیدند
عروس گل, سرورویی بیاراست
خروش بلبلان, از باغ برخواست.
مرا با این سبکبالان سرمست
سحرگاهان ز هر در گفتگوهاست:
-خدا را, بلبلان , تنها مخوانید!
مرا هم, یک نفس, از خود بدانید!
هزاران قصه ی ناگفته دارم,
غمم را بشنوید, از خود مرانید!
شما دانید و من, کاین نامه از چیست,
چه دردست این که در هر سینه ای ست؟
ندانم آنکه سرشار از غم عشق
جدایی را تحمل میکتد کیست؟
مرا آن نازنین از یاد برده,
به آغوش فراموشی سپرده,
امیدم خفته, اندوهم شکفته,
دلم مرده, تن و جانم فسرده.
اگر من لاله ای بودم به باغی,
نسیمی میگرفت از من سراغی.
ندارم همدمی جز درد و داغی!
دل من جام لبریز از صفا بود,
از این دلها, از این دلها جدا بود,
شکستندش, به خودخواهی شکستند,
خطا بود آن محبت ها, خطا بود,
-خدا را, بلبلان , تنها مخوانید!
مرا هم, یک نفس, از خود بدانید!
هزاران قصه ی ناگفته دارم,
غمم را بشنوید, از خود مرانید.