
متولد شدم
امروز بار دیگر متولد شدم
متولد شدم تا زندگی کنم
در تولد دوباره من دنیا زنده شد
فریادهایی که در سینه داشتم را به پرواز در آوردم
چشم هایم را گشودم به سوی آسمان
"ای آبی!
مرا در آغوش بگیر
تا در پناه اشکهایت زندگی کنم"
امروز وجودم تازه شد
هوایم تازه شد
و همه چیز
به جز قلبم
که پر است از عشق
عشقی که دست نیافتنی ست
عشقی که نابود نشدنی ست
زندگی را آغاز می کنم
<حمیده>

قاصدک! هان، چه خبر آوردي؟
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک...
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از اين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
که دروغي تو، دروغ
که فريبي تو، فريب
قاصدک! هان، ولي... آخر... اي واي
راستي آيا رفتي با باد؟
با توام، آي! کجا رفتي؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمي، جايي؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردک شرري هست هنوز؟
قاصدک
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند...
<مهدي اخوان ثالث>