
گاه چشمانم جستجو می کنند تو را
تو را که گاهی میابند و گاهی
گم می کنند تو را
هر نگاهی انتهایی دارد و انتهای نگاه من
گاه تنها ستاره ای در آسمان است.
کاش می دانستند به کدامین سو بنگرند
تا چنین بی تابم نمی کردند.
گاه چشمانم جستجو می کنند تو را
حتی با پلکهای بسته در خواب
و انتهای نگاه من
تنها گشودن چشم هاییست
که نا امیدانه به خواب می روند.
خواب دیدم که تو را می شناسم
آن نگاه آشنا
این قلب منتظر
آن صدای آشنا
این روح منتظر
همه را می شناسم.
تنها چیزی که نمی شناسم وجودیست
که در عمق چشمانم پنهان شده
و در سیاهی شب خواب از چشمانم می رباید.
کاش چشمانی به من می گفت
از نهایت شب، از نهایت تاریکی
از لحظه لحظه های زندگی
کاش چشمانی مرا یاری می کردند
تا وجودت را بشناسم.
دیریست نگاهم گله دارد
از خیره ماندن به نقطه های مبهم
از پلک بر هم زدن های بی ثمر
کاش نگاهت، نگاهم را بر خود خیره کند.
کاش طلوع خورشید طلوع چشمانت باشند
ای زیباترین طلوع.