
من نمی دانم که در این آینه دشوارترین خاطره چیست
من نمی دانم که در این حرف ندای دل من چیست
من به دنبال بسی مهر و وفا می گشتم
من به دنبال دل صاف و نگاهی گذرا می گشتم
ولی افسوس در این آینه من مهر و وفا کم دیدم
آنچه خواستم ندیدم در آن، هر چه نخواستم دیدم
آنچه بر چشم و دلم می گذرانم نامه و شعر نیست
درد است و گلایه ست، دریغا کم نیست
وقتی تو به من گفتی آسمان مال من است
چاره ام در بی قراری ابرهایش را قسم است
وقتی که تو گفتی دریا هم مال من است
درمان دل بیمارم موجهایش را نگه است
ولی آنگه که تو گفتی همه دنیا به من است
ندیدی چیزی که ندارم همان دنیای من است
همه دنیایم را خود تو ز من گرفتی یه شبه
در همان شب که شدم آدمی مثل همه
دیگر هیچ کس و چیزی نتواند که برایم "تو" شود
حتی خود "تو" که دیگر ممکن نشود
تنهایی های دل من با بودنت کم نشود
بودنت نبودن است، نبودن ها کم نشود.